خدا حافظی
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳۸٧  

قصد رفتن دارم

دیگه اینجا نمینویسم

یه وبلاگ خواهم زد برای دلم تا ناشناس بنویسه و فریاد بزنه

شاید اشتباه بزرگی بود که این وبلاگ رو به دوستانم معرفی کردم

نمی خوام از انتقاد فرار کنم

 حرف های دوستانم مبنی بر این بود که من همش غمگین مینویسم

و این باعث ناراحتی اونها میشه

دوست دارند دلم هم موقع فریاد کشیدن نقاب بزنه

درست مثل خودم که هر وقت پیششونم در حال خندیدن و شاد کردنشونم

اما من اینجام تا دلم فریاد بزنه

نمیخوام اینجا دیگه محرومش کنم

و تقصیر از خودمه

باید یک چاه پیدا کنم و توش فریاد بکشم

نه اینکه جلوی همه داد بزنم و اونا رو هم ناراحت کنم جوریکه بخوان بهم بگن خفه شو!

مثل همیشه که نمیذارم کسی گریمو ببینه و قایمش میکنم

بذار دوستام با دیدن خنده های مصنوعی من که از گریه غم انگیز تره شاد باشند

دوستان عزیزم

تمام شمایی که در این مدت با خوندن دل نوشته های من شاد یا غمگین می شدید

چهرۀ با نقابم همیشه تقدیم شما باد

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

خدا حافظ

این دل نا دل من


بزم شب
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٧  

شب

سکوت

تنهایی

آرامش

نوا رنجۀ هدیۀ آرش

و

...

بغض ترکیده

صدای هق و هق گریه

اشک های شور  که پشت هم می چکند

...

من و خدا

چه بزمی دارم امشب من


دادگاه
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٧  

این یک دادگاه است  و من متهمش . و این دفاعیۀ من است :

چه ساده صداقت را به بازی میگیرید ای نا مردان عالم . در مرام شما جز خباثت نیست؟ ریا و دو رویی تکه کلامتان شده و دروغ از زبانتان روان است . ساده تر از آب خوردن احساسات را فریب میدهید . کاش به چیزی معتقد بودید تا به آن قسمتان بدهیم که دست از سر دنیای ما بردارید . بگذارید دنیای ما دوباره همان دنیای کوچک بزرگمان بشود . همان دنیای کودکانۀ عاری از دروغ و سرشار از اعتماد .

آری ، من متهمم  ، به جرم احساس داشتن ، به جرم صداقت ، به جرم انسانیت ، به جرم پاکی .

 آری من محکومم ، به مهر "حماقت" ، به یدک کشیدن لفظ " بچه " ، به فراموشی .

پرونده بسته شد .

دست از سر بچۀ احمق بردارید .

و من به عنوان شاکی برای احقاق حق ، پرونده را به مقام والایی ارجاع میدهم  که میدانم  که میداند و می تواند و عاجزانه تقاضای اشد مجازات دارم .

 

 


زیارت
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٧  

دیشب بعد از مدتها کابوس دیدن بالاخره یه خواب خوب دیدم

خواب دیدم با مامان و بابا رفتیم زیارت

یه حرم کوچیک اما زیبا

سفید به سبک مساجد عرب ها

اما من وقتی داشتم برای کاری بیرون میومدم

حالم بد شد و در قسمت به اصطلاح مردانه بیحال روی زمین افتادم

اما هیچکس برای کمک به من جلو نیومد

اول گفتم لابد فکر میکنند اسلام به خطر میفتد اگر یک مرد نا محرم ...!

اما تعجبم از این بود که حتا نگرانی هم در چهر ه شون نبود ، حتا تو چهرۀ بابا !

و من لعنت میفرستادم  بر عرب ها !! و بر این انسانیت !!

تنها کسی که به طرفم دوید مامان بود

نگران به سمتم اومد و بلندم کرد و به صورتم آب زد

و من و مامان رفتیم زیارت

.......................................................................

3 ساعتی میشه که مامان و بابا رو از گیت رد کردم تا راهی مشهد بشن . نمیدونم چرا همیشه در عین حال که بین ما هیچ رازی نیست همیشه یک هاله یا حریم مزاحم هست! دوست داشتم موقع خداحافظی مامان رو بغل کنم اما می ترسیدم  گریه ام بگیره و اون غصه بخوره . میخواستم بابا رو ببوسم اما خیلی رسمی دست دادم و خداحافظی کردم ، گفتم شاید خوشش نیاد جلوی برادران بسیجی ببوسمش!

خوب حالا شهر در دست من است! هر چه قدر دلم بخواد میتونم شکلات بخورم!! یا با دوستام تلفنی حرف بزنم ( چقدرم که من این کارو میکنم!!) ! یا اینکه بدون جر و بحث با بابا هر کانالیو میخوام ببینم!!!! تا یک هفته تماشای مسابقۀ فوتبال والیبال بسکتبال ....منچ مار پله و هر ورزشی ممنوع!! آخ چه کیفی داره تو دل سکوت و تنهایی شب با صدای بلند موزیک گوش دادن  و بلند گریه کردن !! تازه!! حالا که خونه خالی شده میخوام دختر هم بیارم!!!!!!

................................................................

بابا لنگ دراز عزیزم

ممنون از اینکه نوشته هام رو میخونی . هم به عنوان یک پدر و هم به عنوان یک دوست و مشاور و هم به عنوان یک منتقد خوب

دلیل انتخاب عنوان (( نه همین لباس زیباست نشان آدمیت )) برای مطلب قبلی این بود که اینروز ها معنای آدم بودن به واقع دستخوش تغییر  شده و معیار هایی پوچ کم کم دارند جای معیار های قبلی و واقعی را میگیرند . البته این نظر من است شاید واقعیت نداشته باشد (ان شاء ا... ) .

مواظب خودت باش باباییقلب

 

 

 


نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٧  

اینجا چه خبر است ؟؟

آدمها انگار فقط همه آدمند

فقط آدمند ، انسان نیستند  

همه انسانیت را قبول دارند و دم از انسانیت میزنند و خصایص انسانی را میستایند اما خودشان انسان نیستند

حتا خوب خوب هایشان اگر بخواهی انسانیت کنی میگویند اگر اینکار را بکنی کلاهت پس معرکه است

میگویند اگر بخواهی لطمه نخوری باید همرنگ جماعت باشی

اگر از بی عدالتی و حیوان صفتی دنیای اطرافت بنالی میگویند عادت می کنی !!!!

میگویند اول برای ما هم سخت بود

اما الان عادت کرده ایم !!!!!!!!

من خیلی سعی کردم عادت کنم

اما نمیدانم چرا نمیتوانم

آدمهای زیادی را میشناسم که از این وضعیت غصه دارند اما خودشان را با شرایط وفق داده اند!

میترسم

میترسم از روزیکه من هم بفهمم به آدم بودن خویش عادت کرده ام

...................................................

فردا مامان و بابا میرن مشهد . ای کاش میشد منم برم . دلم بدجوری هوای اونجا رو کرده . البته همیشه معتقدم که :

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بعضی وقتا بوی کعبه و ضریح امام رضارو گوشۀ همین اتاق تاریک خودم روی سجادۀ همیشه پهنم با تک تک سلولهام حس میکنم . گنبد و بارگاه بهانه است .

................................................

اینروز ها دارم کتاب کاترین رو میخونم . نمیدونم چرا من حتا برای کاترین کبیر هم غصه میخورم!! این کتاب هم تموم شه باز محتاج کتاب میشم ! عطشم بر طرف شدنی نیست . باید یه کتابخونه عضو بشم !

...............................................

بابا لنگ دراز ، دلم برات تنگ شده ! یه چیزایی رودوست دارم فقط تو بدونی . اگر خواسته ام را خواستی ایمیلت را برایم بفرست!


سرطان
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٧  

وقتی تلویزیون اعلام کرد که احمد آقالو  بر اثر سرطان فوت کرده مامان با صدای بلند به بابا گفت : آآآآآه ! آخی !

بابا گفت :کدوم بود ؟

مامان گفت : همونیکه اوندفعه تو مطب دکتر من بود ، دیدیمش !

نگراندل شکسته


ای خدااااااا
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ،۱۳۸٧  

ای خدااااااا

ای خداااااااااااااا

ای خدااااااااااااااااااااااا

دیگه دنیا واسه من تاریکه

زندگی کوره رهی باریکه

آخر قصۀ من نزدیکه

این منم از همه جا وا مانده

از همه مردم دنیا رانده

رانده و خسته و تنها مانده

ای خدااااااا

ای خداااااااااااااا

ای خدااااااااااااااااااااااا

عشق بی غم توی خونه

خنده های بچه گونه

به دلم شد آرزو

بازی عمرمو باختم

کاخ امیدی که ساختم

عاقبت شد زیر و رو

ای خدااااااا

ای خداااااااااااااا

ای خدااااااااااااااااااااااا

تو بر من ای فلک بیداد کردی

دل شاد مرا ناشاد کردی

شکستی در گلویم شوق آواز

نصیبم ناله و فریاد کردی

ای خدااااااا

ای خداااااااااااااا

ای خدااااااااااااااااااااااا

...........................................

امروز

بی اختیار می خندیدم

بی اختیار راه می رفتم

بی اختیار می پریدم

بی اختیار داد می زدم

بی اختیار قهقه می زدم

بی  اختیار حرف می زدم

...

الآن

امشب

در سکوت خلوت زورکی خودم ( بیرون اتاق  دارند جر و بحث می کنند و من هدفون در گوش ،به زور خودم را از دنیای آنها جدا کردم )

بی اختیار  گریه می کنم

چه نقابی اختیار کرده بودم من امروز !!!!!

چه قدرتی داشتم من برای نگه داشتن اینهمه اشک امروز !!!!!!!!!!!!

........................................................................

چه کنم با دل تنها

چه کنم با غم دل

چه کنم با این غم

دل من ای دل من


I'm nobody!
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آذر ،۱۳۸٧  

:Emily Dickinson's poem

I'm nobody! Who are you?
Are you nobody, too?
Then there's a pair of us - don't tell!
They'd banish us, you know!

How dreary to be somebody!
How public like a frog
To tell one's name the livelong day
To an admiring bog!

 


روی ماه خدا
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧  

کتاب (( روی ماه خداوند را ببوس )) را دیشب بلعیدم !

یونس به وجود و عدم وجود خدا شک کرده بود من به عدالتش .

شنیده ام شک مقدمه یقین است .

...........................................

بهترین دوستم بعد از کلی انتطار امشب تلفنی سلام کرد . سکوت من منفجر شد ! دل من یک ساعت برایش حرف زد و نالید! فردا هم را خواهیم دید . دلم آغوشش را می خواهد . و سر روی شانه اش گذاشتن و گریستن .اما میدانم که نمیتوانم تمنایش کنم ! خجالت میکشم! نقاب قدرت خواهم زد مثل همیشه !!

..........................................

فردا باید حساب این ماه را پس بدهم . کلی کسری بودجه دارم . خدایا بگذار روی ماهت را ببوسم . به فریادم برس .

 


لذت بردن!!
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٧  

دوستی دارم که هر وقت می خواد بهم بفهمونه که میتونم از زندگیم لذت ببرم یه ضرب المثل انگلیسی رو مثال میزنه که من اصلا نمیتونم درکش کنم !

((حتا اگر دارن بهت تجاوز می کنن و تو هیچ راهی نداری سعی کن ازش لذت ببری ))

من هیچ لذتی در این فضا نمیبینم !! شما اگر میبینید مختارید !

این جمله رو جایی دیدم به این آدرس http://sogandbeqalam.persianblog.ir/

((واسه لذت بردن از زندگی کافیست کمی احمق باشی))